حوالی ابرهای باران زا



بسم رب الرفیق


نداشتن خونه و ماشین، آینده مبهم شغلی، میزان اسف بار درآمد یا حتی ازدواج و هزار دغدغه ی این تیپی هیچوقت ذهنم رو درگیر خودش نکرده. توو گذر این سال های عمرم فقط حال دلم برام مهم بوده. هرچقدر دلم روبراه تر، احساس خوشبختی بیشتری کردم و هروقت درجا زدم و قدم قدم برگشتم عقب، ناامید شدم و پریشون.
سال 98 چطور بود؟ من پریشان تر از آنم که تو میپنداری!

+
یادمه قبل تر ها یه جا نوشته بودم که وقتی توو خودم شیرجه زدم خیلی سریع به کف رسیدم! امسال دوباره یه شیرجه مشتی زدم و سرم محکم خورد به کف! ولی خب این سطحِ مونده و لجن گرفته رو خوب نگاه کردم؛ نتیجه اینکه به دو تا حرف حساب رسیدم که یکیش یادم نیست! (باور کن! جدی میگم!) اما دومیش:
اعتماد کاذب به نفس!
میدونی جوون تر که بودم یعنی اونوقتی که سایه 20 بالای سرم بود نه 30! خیلی به خودم اعتماد داشتم؛ یعنی پر بودم از این حرفا که اگر فلان بشه و بیسار(بیثار؟بیصار؟) درگیر نمیشم و من از اون بیدها نیستم که لرز بگیرشون و. کم کم درگیر خیلی مسائل شدم و لرزیدم و پام سُر خورد و سرم کوبیده شد به سنگ و. حالا با تک تک سلول هام درک کردم که باید اعتماد به خدا داشت نه نفس! و این شعار نیست. یه حقیقته تووی زندگیم که خیلی داشته هام فدای فهمیدنش شدن!


پ.ن
فبکم یجبر المهیض.
دستم به دامنتون.

بی.ربط.1
یکی از معدود وب هایی که دنبالش میکنم. رمزگذاری شده و دیگه نمیتونم برم داخلش! چجوری آخه؟!
دوست عزیر اگر از اینجا رد شدی: سلام! چیست تکلیف ما!؟ بریم؟ بمونیم؟!
هرجا هستی حال دلت خوش.


بسم رب الرفیق



ق.ن
هیچوقت بحث عقیده ای اینجا نکردم. حداقل یادم نیست. دوست دارم این اولین بارش باشه.


1. حرم این چند وقت خیلی خلوته. خب اکثر صحن ها بسته شده. راه های ورود و خروج محدود شدن و داخل رواق ها هم جای نشستن نیست. طی مسیری که با نرده ها مشخص شده، به سمت ضریح هدایت میشید. دور ضریح هم به فاصله حدود چهل سانتیمتر نرده گذاشته شده که اجازه نزدیکتر شدن و چسبیدن به ضریح رو به شما نمیده و حداکثر میشه دست ها رو به ضریح متبرک کرد. و مجدد طی راهرویی باریک شما به داخل صحن ها هدایت میشید. داخل صحن هم انتظار فرش های زیادی نباید داشته باشید و در بعضی ساعات به صورت شطرنجی فرش پهن میشه. مهرها، قرآن و مفاتیح هیچ جای حرم نیست و همه برداشته شدند. ضریح و رواق ها به طور منظم و پیوسته ضد عفونی میشن. البته همه اینها تا قبل از دیشب بود که درهای حرم تا مدت نامعلومی بسته شد.


2. پریشب که مشرف شده بودم حرم و به نوبت جمعیتِ ده، پونزده نفری نزدیک به ضریح میشدیم. آقایی پشت سر من بدون مقدمه در سکوت و حال معنویِ جمع، بلند داد زد: لبیک یا مهدی! خب برق از سه فازم پرید و دوباره حواسم رو جمع به حضرت کردم که نفر پشت سریش با صدای بلند شروع به خوندن کرد که آی از بچگیم تا به حالا. ما همه ساکت بودیم. حتی سه خادمی که کنار دست من بودند هم ساکت بودند!

3. از آداب زیارت توجه به امام معصوم علیه السلام داشتنه! و اینکه شما امام رو حیّ بدونی! به همین خاطر اینطور رفتارها برای من خیلی عجیبه! با قبول اینکه این رفتارها از روی صدق و دل پاک و انقلابِ دل سر بزنه باز هم بنظر من اشتباهه! چرا؟ به دو علت: اولا وقتی شما در محضر بزرگی هستی(چه برسه به امام معصوم) چطور میتونی صدات رو بلند کنی؟! و این دور از ادبه! دوم اینکه امام متعلق به من و شما نیست! متعلق به کل عالمه! و وقتی شما حال توجه من رو میگیری به حق من کردی، که این هم مذمومه.

4. نمیدونم بستن حرم ها کار درستی بوده یا نه ولی اگر این امر حقیقتا باعث بشه که از شیوع بیماری و مرگ انسان ها جلوگیری بشه کار درستی بوده و هست. و این قطعا مظلومیت و غربت امام رو نمیرسونه! غربت امام بخاطر امثال منه که هر روز میرن زیارت امام و هیچ معرفتی به امام ندارن! و اگر فکر میکنید که اماکن مقدسه و منوره به دور از این حرف هاست و کسی مریض نمیشه و اینا، رفیق عزیزم امیرحسین متنی رو آماده کرده که در قسمت نظرات میذارم؛ بسیار مفیده خوندنش.

پ.ن
مثل همیشه سر به زیر داشتم از رواق رد میشدم که علی گفت این رو دیدی و با دست به شعری که کتیبه وار روی سنگ ها حک شده بود، اشاره کرد. شعری که هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم:
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس.(برای شعر کامل سرچ کنید)


بسم رب الرفیق


نداشتن خونه و ماشین، آینده مبهم شغلی، میزان اسف بار درآمد یا حتی ازدواج و هزار دغدغه ی این تیپی هیچوقت ذهنم رو درگیر خودش نکرده. توو گذر این سال های عمرم فقط حال دلم برام مهم بوده. هرچقدر دلم روبراه تر، احساس خوشبختی بیشتری کردم و هروقت درجا زدم و قدم قدم برگشتم عقب، ناامید شدم و پریشون.
سال 98 چطور بود؟ من پریشان تر از آنم که تو میپنداری!

+
یادمه قبل تر ها یه جا نوشته بودم که وقتی توو خودم شیرجه زدم خیلی سریع به کف رسیدم! امسال دوباره یه شیرجه مشتی زدم و سرم محکم خورد به کف! ولی خب این سطحِ مونده و لجن گرفته رو خوب نگاه کردم؛ نتیجه اینکه به دو تا حرف حساب رسیدم که یکیش یادم نیست! (باور کن! جدی میگم!) اما دومیش:
اعتماد کاذب به نفس!
میدونی جوون تر که بودم یعنی اونوقتی که سایه 20 بالای سرم بود نه 30! خیلی به خودم اعتماد داشتم؛ یعنی پر بودم از این حرفا که اگر فلان بشه و بیسار(بیثار؟بیصار؟) درگیر نمیشم و من از اون بیدها نیستم که لرز بگیرشون و. کم کم درگیر خیلی مسائل شدم و لرزیدم و پام سُر خورد و سرم کوبیده شد به سنگ و. حالا با تک تک سلول هام درک کردم که باید اعتماد به خدا داشت نه نفس! و این شعار نیست. یه حقیقته تووی زندگیم که خیلی داشته هام فدای فهمیدنش شدن!


پ.ن
فبکم یجبر المهیض.
دستم به دامنتون.

بی.ربط.1
یکی از معدود وب هایی که دنبالش میکنم. رمزگذاری شده و دیگه نمیتونم برم داخلش! چجوری آخه؟!
دوست عزیر اگر از اینجا رد شدی: سلام! چیست تکلیف ما!؟ بریم؟ بمونیم؟!
هرجا هستی حال دلت خوش.


بسم رب الرفیق



ق.ن
هیچوقت بحث عقیده ای اینجا نکردم. حداقل یادم نیست. دوست دارم این اولین بارش باشه.


1. حرم این چند وقت خیلی خلوته. خب اکثر صحن ها بسته شده. راه های ورود و خروج محدود شدن و داخل رواق ها هم جای نشستن نیست. طی مسیری که با نرده ها مشخص شده، به سمت ضریح هدایت میشید. دور ضریح هم به فاصله حدود چهل سانتیمتر نرده گذاشته شده که اجازه نزدیکتر شدن و چسبیدن به ضریح رو به شما نمیده و حداکثر میشه دست ها رو به ضریح متبرک کرد. و مجدد طی راهرویی باریک شما به داخل صحن ها هدایت میشید. داخل صحن هم انتظار فرش های زیادی نباید داشته باشید و در بعضی ساعات به صورت شطرنجی فرش پهن میشه. مهرها، قرآن و مفاتیح هیچ جای حرم نیست و همه برداشته شدند. ضریح و رواق ها به طور منظم و پیوسته ضد عفونی میشن. البته همه اینها تا قبل از دیشب بود که درهای حرم تا مدت نامعلومی بسته شد.


2. پریشب که مشرف شده بودم حرم و به نوبت جمعیتِ ده، پونزده نفری نزدیک به ضریح میشدیم. آقایی پشت سر من بدون مقدمه در سکوت و حال معنویِ جمع، بلند داد زد: لبیک یا مهدی! خب برق از سه فازم پرید و دوباره حواسم رو جمع به حضرت کردم که نفر پشت سریش با صدای بلند شروع به خوندن کرد که آی از بچگیم تا به حالا. ما همه ساکت بودیم. حتی سه خادمی که کنار دست من بودند هم ساکت بودند!

3. از آداب زیارت توجه به امام معصوم علیه السلام داشتنه! و اینکه شما امام رو حیّ بدونی! به همین خاطر اینطور رفتارها برای من خیلی عجیبه! با قبول اینکه این رفتارها از روی صدق و دل پاک و انقلابِ دل سر بزنه باز هم بنظر من اشتباهه! چرا؟ به دو علت: اولا وقتی شما در محضر بزرگی هستی(چه برسه به امام معصوم) چطور میتونی صدات رو بلند کنی؟! و این دور از ادبه! دوم اینکه امام متعلق به من و شما نیست! متعلق به کل عالمه! و وقتی شما حال توجه من رو میگیری به حق من کردی، که این هم مذمومه.

4. نمیدونم بستن حرم ها کار درستی بوده یا نه ولی اگر این امر حقیقتا باعث بشه که از شیوع بیماری و مرگ انسان ها جلوگیری بشه کار درستی بوده و هست. و این قطعا مظلومیت و غربت امام رو نمیرسونه! غربت امام بخاطر امثال منه که هر روز میرن زیارت امام و هیچ معرفتی به امام ندارن! و اگر فکر میکنید که اماکن مقدسه و منوره به دور از این حرف هاست و کسی مریض نمیشه و اینا، رفیق عزیزم امیرحسین متنی رو آماده کرده که در قسمت نظرات میذارم؛ بسیار مفیده خوندنش.

پ.ن
مثل همیشه سر به زیر داشتم از رواق رد میشدم که علی گفت این رو دیدی و با دست به شعری که کتیبه وار روی سنگ ها حک شده بود، اشاره کرد. شعری که هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم:
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس.(برای شعر کامل سرچ کنید)


بسم رب الرفیق

امشب هم دویدم. درست مثل دیشب، پریشب، پس پریشب و پس پریشب ترش! از حدود 4 کیلومتر شروع کردم. بعد به جای میانبر زدن و رفتن از کوجه پس کوچه ها مسیرم رو طولانی تر کردم که تا امشب، رفت و برگشتم تا حرم به 6 کیلومتر رسید.
ساعت 1 شب توو روزهای عادی هم خیلی شلوغ نیست ولی این روزای کرونایی تقریبا همه مغازه ها بستن _ جز سوپر مارکت سر چهار راه شهدا _ خیابونا عمدتا خالی ان الّا تک و توک ماشینی که از کنارم آهسته رد میشن و معمولا آدم ها رو دم حرم میبنم که میان پشت درهای بسته سلام میدن و میرن.
اما تنها چیزی که رو مُخه! چراغ راهنمایی چهار راه شهداس! میدونی کل مسیر خوبه ولی تا نزدیک چهار راه میشم، خدا خدا میکنم که چراغ عابر سبز باشه که معطل نشم و بدون ایست برم. (آره! من از اون آدمای مطیعِ قانونم! :)) اینکه چرا وقتی هیجکس توو خیابون نیست، پشت چراغ قرمز می ایستم رو کاری ندارم ولی اینکه وقتی بدنم گرمه و روی ریتم افتاده بایستم و دوباره استارت بزنم رو مخه!

+
امشب قبل رفتن همینطور که داشتم مهمترین و وقت گیرترین کار این روزهامو انجام میدادم (لم دادن رو مبل) به این فکر میکردم اگر سعی کنم چراغ قرمز روو مخم نباشه چی؟ قراره چند شب دیگه اذیت بشم بخاطر هیچی؟ و اگه این رو به لیست "رو مُخی ها"م اضافه کنم، تا 4 سال دیگه باید یه کتاب قطور داشته باشم!
امشب از چهار راه که رد شدم چراغ سبز بود. ولی از قبلش استرس نداشتم. به خودم گفته بودم مثل این میمونه که کسی بخواد ازم آدرس بپرسه و من مجبور شم بایستم یا. و ذهنم رو خالی کرده بودم. راحت بودم. حس خوبی داشت. باید یه بررسی بکنم شاید چند صفحه ای از لیست کم شد! (البته به غیر از دمپایی خیس دستشویی!)


نتیجه اخلاقی.1
ورزش کنید!

نتیجه.اخلاقی.2
دمپایی دستشویی رو خیس نکنید!


پ.ن
نه؛ مشهد زندگی نمیکنم!

پ.ن.2
همچون زمام اشتر، بر دست ساربانان




بسم رب الرفیق


نداشتن خونه و ماشین، آینده مبهم شغلی، میزان اسف بار درآمد یا حتی ازدواج و هزار دغدغه ی این تیپی هیچوقت ذهنم رو درگیر خودش نکرده. توو گذر این سال های عمرم فقط حال دلم برام مهم بوده. هرچقدر دلم روبراه تر، احساس خوشبختی بیشتری کردم و هروقت درجا زدم و قدم قدم برگشتم عقب، ناامید شدم و پریشون.
سال 98 چطور بود؟ من پریشان تر از آنم که تو میپنداری!

+
یادمه قبل تر ها یه جا نوشته بودم که وقتی توو خودم شیرجه زدم خیلی سریع به کف رسیدم! امسال دوباره یه شیرجه مشتی زدم و سرم محکم خورد به کف! ولی خب این سطحِ مونده و لجن گرفته رو خوب نگاه کردم؛ نتیجه اینکه به دو تا حرف حساب رسیدم که یکیش یادم نیست! (باور کن! جدی میگم!) اما دومیش:
اعتماد کاذب به نفس!
میدونی جوون تر که بودم یعنی اونوقتی که سایه 20 بالای سرم بود نه 30! خیلی به خودم اعتماد داشتم؛ یعنی پر بودم از این حرفا که اگر فلان بشه و بیسار(بیثار؟بیصار؟) درگیر نمیشم و من از اون بیدها نیستم که لرز بگیرشون و. کم کم درگیر خیلی مسائل شدم و لرزیدم و پام سُر خورد و سرم کوبیده شد به سنگ و. حالا با تک تک سلول هام درک کردم که باید اعتماد به خدا داشت نه نفس! و این شعار نیست. یه حقیقته تووی زندگیم که خیلی داشته هام فدای فهمیدنش شدن!


پ.ن
فبکم یجبر المهیض.
دستم به دامنتون.

بی.ربط.1
یکی از معدود وب هایی که دنبالش میکنم. رمزگذاری شده و دیگه نمیتونم برم داخلش! چجوری آخه؟!
دوست عزیر اگر از اینجا رد شدی: سلام! چیست تکلیف ما!؟ بریم؟ بمونیم؟!
هرجا هستی حال دلت خوش.


بسم رب الرفیق



ق.ن
هیچوقت بحث عقیده ای اینجا نکردم. حداقل یادم نیست. دوست دارم این اولین بارش باشه.


1. حرم این چند وقت خیلی خلوته. خب اکثر صحن ها بسته شده. راه های ورود و خروج محدود شدن و داخل رواق ها هم جای نشستن نیست. طی مسیری که با نرده ها مشخص شده، به سمت ضریح هدایت میشید. دور ضریح هم به فاصله حدود چهل سانتیمتر نرده گذاشته شده که اجازه نزدیکتر شدن و چسبیدن به ضریح رو به شما نمیده و حداکثر میشه دست ها رو به ضریح متبرک کرد. و مجدد طی راهرویی باریک شما به داخل صحن ها هدایت میشید. داخل صحن هم انتظار فرش های زیادی نباید داشته باشید و در بعضی ساعات به صورت شطرنجی فرش پهن میشه. مهرها، قرآن و مفاتیح هیچ جای حرم نیست و همه برداشته شدند. ضریح و رواق ها به طور منظم و پیوسته ضد عفونی میشن. البته همه اینها تا قبل از دیشب بود که درهای حرم تا مدت نامعلومی بسته شد.


2. پریشب که مشرف شده بودم حرم و به نوبت جمعیتِ ده، پونزده نفری نزدیک به ضریح میشدیم. آقایی پشت سر من بدون مقدمه در سکوت و حال معنویِ جمع، بلند داد زد: لبیک یا مهدی! خب برق از سه فازم پرید و دوباره حواسم رو جمع به حضرت کردم که نفر پشت سریش با صدای بلند شروع به خوندن کرد که آی از بچگیم تا به حالا. ما همه ساکت بودیم. حتی سه خادمی که کنار دست من بودند هم ساکت بودند!

3. از آداب زیارت توجه به امام معصوم علیه السلام داشتنه! و اینکه شما امام رو حیّ بدونی! به همین خاطر اینطور رفتارها برای من خیلی عجیبه! با قبول اینکه این رفتارها از روی صدق و دل پاک و انقلابِ دل سر بزنه باز هم بنظر من اشتباهه! چرا؟ به دو علت: اولا وقتی شما در محضر بزرگی هستی(چه برسه به امام معصوم) چطور میتونی صدات رو بلند کنی؟! و این دور از ادبه! دوم اینکه امام متعلق به من و شما نیست! متعلق به کل عالمه! و وقتی شما حال توجه من رو میگیری به حق من کردی، که این هم مذمومه.

4. نمیدونم بستن حرم ها کار درستی بوده یا نه ولی اگر این امر حقیقتا باعث بشه که از شیوع بیماری و مرگ انسان ها جلوگیری بشه کار درستی بوده و هست. و این قطعا مظلومیت و غربت امام رو نمیرسونه! غربت امام بخاطر امثال منه که هر روز میرن زیارت امام و هیچ معرفتی به امام ندارن! و اگر فکر میکنید که اماکن مقدسه و منوره به دور از این حرف هاست و کسی مریض نمیشه و اینا، رفیق عزیزم امیرحسین متنی رو آماده کرده که در قسمت نظرات میذارم؛ بسیار مفیده خوندنش.

پ.ن
مثل همیشه سر به زیر داشتم از رواق رد میشدم که علی گفت این رو دیدی و با دست به شعری که کتیبه وار روی سنگ ها حک شده بود، اشاره کرد. شعری که هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم:
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس.(برای شعر کامل سرچ کنید)


بسم رب الرفیق



کلمات دارای قدرت اند، میتونن سرشار از انرژی باشن، پر امید، مملو از آرامش.

+

اَ اَقطَعُ رَجائی مِنکَ وَ قَد اَولَیتَنی
ما لَم اَسالهُ مِن فضلِکَ


آیا امیدم را از تو بِبُرم؟

در حالی که از روی احسان
آنچه که
از 
تو نخواستم
به من عطا فرمودی!


صحیفه سجادیه



پ.ن
میلاد امام سجاد علیه السلام مبارک!
مرد بزرگی که عاشقانه سخن گفتن رو معنا کرد.



بسم رب الرفیق

امشب هم دویدم. درست مثل دیشب، پریشب، پس پریشب و پس پریشب ترش! از حدود 4 کیلومتر شروع کردم. بعد به جای میانبر زدن و رفتن از کوجه پس کوچه ها مسیرم رو طولانی تر کردم که تا امشب، رفت و برگشتم تا حرم به 6 کیلومتر رسید.
ساعت 1 شب توو روزهای عادی هم خیلی شلوغ نیست ولی این روزای کرونایی تقریبا همه مغازه ها بستن _ جز سوپر مارکت سر چهار راه شهدا _ خیابونا عمدتا خالی ان الّا تک و توک ماشینی که از کنارم آهسته رد میشن و معمولا آدم ها رو دم حرم میبنم که میان پشت درهای بسته سلام میدن و میرن.
اما تنها چیزی که رو مُخه! چراغ راهنمایی چهار راه شهداس! میدونی کل مسیر خوبه ولی تا نزدیک چهار راه میشم، خدا خدا میکنم که چراغ عابر سبز باشه که معطل نشم و بدون ایست برم. (آره! من از اون آدمای مطیعِ قانونم! :)) اینکه چرا وقتی هیجکس توو خیابون نیست، پشت چراغ قرمز می ایستم رو کاری ندارم ولی اینکه وقتی بدنم گرمه و روی ریتم افتاده بایستم و دوباره استارت بزنم رو مخه!

+
امشب قبل رفتن همینطور که داشتم مهمترین و وقت گیرترین کار این روزهامو انجام میدادم (لم دادن رو مبل) به این فکر میکردم اگر سعی کنم چراغ قرمز روو مخم نباشه چی؟ قراره چند شب دیگه اذیت بشم بخاطر هیچی؟ و اگه این رو به لیست "رو مُخی ها"م اضافه کنم، تا 4 سال دیگه باید یه کتاب قطور داشته باشم!
امشب از چهار راه که رد شدم چراغ سبز بود. ولی از قبلش استرس نداشتم. به خودم گفته بودم مثل این میمونه که کسی بخواد ازم آدرس بپرسه و من مجبور شم بایستم یا. و ذهنم رو خالی کرده بودم. راحت بودم. حس خوبی داشت. باید یه بررسی بکنم شاید چند صفحه ای از لیست کم شد! (البته به غیر از دمپایی خیس دستشویی!)


نتیجه اخلاقی.1
ورزش کنید!

نتیجه.اخلاقی.2
دمپایی دستشویی رو خیس نکنید!


پ.ن
نه؛ مشهد زندگی نمیکنم!

پ.ن.2
همچون زمام اشتر، بر دست ساربانان


بسم رب الرفیق


نداشتن خونه و ماشین، آینده مبهم شغلی، میزان اسف بار درآمد یا حتی ازدواج و هزار دغدغه ی این تیپی هیچوقت ذهنم رو درگیر خودش نکرده. توو گذر این سال های عمرم فقط حال دلم برام مهم بوده. هرچقدر دلم روبراه تر، احساس خوشبختی بیشتری کردم و هروقت درجا زدم و قدم قدم برگشتم عقب، ناامید شدم و پریشون.
سال 98 چطور بود؟ من پریشان تر از آنم که تو میپنداری!

+
یادمه قبل تر ها یه جا نوشته بودم که وقتی توو خودم شیرجه زدم خیلی سریع به کف رسیدم! امسال دوباره یه شیرجه مشتی زدم و سرم محکم خورد به کف! ولی خب این سطحِ مونده و لجن گرفته رو خوب نگاه کردم؛ نتیجه اینکه به دو تا حرف حساب رسیدم که یکیش یادم نیست! (باور کن! جدی میگم!) اما دومیش:
اعتماد کاذب به نفس!
میدونی جوون تر که بودم یعنی اونوقتی که سایه 20 بالای سرم بود نه 30! خیلی به خودم اعتماد داشتم؛ یعنی پر بودم از این حرفا که اگر فلان بشه و بیسار(بیثار؟بیصار؟) درگیر نمیشم و من از اون بیدها نیستم که لرز بگیرشون و. کم کم درگیر خیلی مسائل شدم و لرزیدم و پام سُر خورد و سرم کوبیده شد به سنگ و. حالا با تک تک سلول هام درک کردم که باید اعتماد به خدا داشت نه نفس! و این شعار نیست. یه حقیقته تووی زندگیم که خیلی داشته هام فدای فهمیدنش شدن!


پ.ن
فبکم یجبر المهیض.
دستم به دامنتون.

بی.ربط.1
یکی از معدود وب هایی که دنبالش میکنم. رمزگذاری شده و دیگه نمیتونم برم داخلش! چجوری آخه؟!
دوست عزیر اگر از اینجا رد شدی: سلام! چیست تکلیف ما!؟ بریم؟ بمونیم؟!
هرجا هستی حال دلت خوش.


بسم رب الرفیق



ق.ن
هیچوقت بحث عقیده ای اینجا نکردم. حداقل یادم نیست. دوست دارم این اولین بارش باشه.


1. حرم این چند وقت خیلی خلوته. خب اکثر صحن ها بسته شده. راه های ورود و خروج محدود شدن و داخل رواق ها هم جای نشستن نیست. طی مسیری که با نرده ها مشخص شده، به سمت ضریح هدایت میشید. دور ضریح هم به فاصله حدود چهل سانتیمتر نرده گذاشته شده که اجازه نزدیکتر شدن و چسبیدن به ضریح رو به شما نمیده و حداکثر میشه دست ها رو به ضریح متبرک کرد. و مجدد طی راهرویی باریک شما به داخل صحن ها هدایت میشید. داخل صحن هم انتظار فرش های زیادی نباید داشته باشید و در بعضی ساعات به صورت شطرنجی فرش پهن میشه. مهرها، قرآن و مفاتیح هیچ جای حرم نیست و همه برداشته شدند. ضریح و رواق ها به طور منظم و پیوسته ضد عفونی میشن. البته همه اینها تا قبل از دیشب بود که درهای حرم تا مدت نامعلومی بسته شد.


2. پریشب که مشرف شده بودم حرم و به نوبت جمعیتِ ده، پونزده نفری نزدیک به ضریح میشدیم. آقایی پشت سر من بدون مقدمه در سکوت و حال معنویِ جمع، بلند داد زد: لبیک یا مهدی! خب برق از سه فازم پرید و دوباره حواسم رو جمع به حضرت کردم که نفر پشت سریش با صدای بلند شروع به خوندن کرد که آی از بچگیم تا به حالا. ما همه ساکت بودیم. حتی سه خادمی که کنار دست من بودند هم ساکت بودند!

3. از آداب زیارت توجه به امام معصوم علیه السلام داشتنه! و اینکه شما امام رو حیّ بدونی! به همین خاطر اینطور رفتارها برای من خیلی عجیبه! با قبول اینکه این رفتارها از روی صدق و دل پاک و انقلابِ دل سر بزنه باز هم بنظر من اشتباهه! چرا؟ به دو علت: اولا وقتی شما در محضر بزرگی هستی(چه برسه به امام معصوم) چطور میتونی صدات رو بلند کنی؟! و این دور از ادبه! دوم اینکه امام متعلق به من و شما نیست! متعلق به کل عالمه! و وقتی شما حال توجه من رو میگیری به حق من کردی، که این هم مذمومه.

4. نمیدونم بستن حرم ها کار درستی بوده یا نه ولی اگر این امر حقیقتا باعث بشه که از شیوع بیماری و مرگ انسان ها جلوگیری بشه کار درستی بوده و هست. و این قطعا مظلومیت و غربت امام رو نمیرسونه! غربت امام بخاطر امثال منه که هر روز میرن زیارت امام و هیچ معرفتی به امام ندارن! و اگر فکر میکنید که اماکن مقدسه و منوره به دور از این حرف هاست و کسی مریض نمیشه و اینا، رفیق عزیزم امیرحسین متنی رو آماده کرده که در قسمت نظرات میذارم؛ بسیار مفیده خوندنش.

پ.ن
مثل همیشه سر به زیر داشتم از رواق رد میشدم که علی گفت این رو دیدی و با دست به شعری که کتیبه وار روی سنگ ها حک شده بود، اشاره کرد. شعری که هیچ وقت بهش توجه نکرده بودم:
نومید و مفلسیم و نداریم هیچکس.(برای شعر کامل سرچ کنید)


تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

sam گالری کفش آرمود دنياي زيباي من اللهم عجل لولیک الفرج بحق زینب کبری سلام الله علیها ایتا لینک آکادمی مالی و موفقیت آموزش نوین سئو پاکدشت 24 مدرسه تعلیم و تربیت‏ رژیم غذایی